|
. شهر دار اروميه که بود، دوهزار و هشت صد تومان حقوق مي گرفت. يک روز به من گفت« بيا اين ماه هرچي خرجي داريم رو کاغذ بنويسيم، تا اگه آخرش چيزي اضافه اومد بديم به يه فقير.» همه چي را نوشتم ؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ آخر ماه که حساب کرديم، شد دوهزار و ششصد و پنجاه تومان. بقيه ي پول را داد لوازم التحرير خريد، داد به يکي از کساني که شناسايي کرده بود و مي دانست محتاجند. گفت اينم کفاره ي گناهاي اين ماهمون. . خانه مان کوچک بود؛ گاهي صدايمان مي رفت طبقه ي پايين. يک روز همسايه پاييني به م گفت « به خدا اين قده دلم مي خواد يه روز که آقا مهدي مي ياد خونه لاي در خونه تون باز باشه ، من ببينم شما دو تا زن و شوهر به هم ديگه چي مي گيد، اين قدر مي خنديد؟ . حميد سه ساله بود که مادرشان فوت کرد. از آن موقع نامادري داشتند . مثل مادر خودشان هم دوستش داشتند. رفتيم خانه شان ؛ بيرون شهر. به من گفت « همين جا بشين من مي آم دير کرد. پاشدم آمدم بيرون ، ببينم کجاست. داشت لباس مي شست؛ لباس برادر و خواهر هاي ناتنيش را . گفت من اين جا دير به دير مي آم. مي خوام هر وقت اومدم، يه کاري کرده باشم. يادگاران کتاب مهدي باکري-طه فروتن . ظرف هاي شام ، دو تا بشقاب و ليوان بود و يک قابلمه رفتم سر ظرف شويي . گفت « انتخاب کن . يا تو بشور من آب بکشم ، يا من مي شورم تو آب بکش. » گفتم « مگه چقدر ظرف هست؟ » گفت « هرچي که هس. انتخاب کن. . همه دور تا دور سفره نشسته بوديم ؛ پدر و مادر مهدي ، خواهر و برادرش من رفتم توي آشپزخانه ، چيزي بياورم وقتي آمدم ، ديدم همه نصف غذايشان را خورده اند ، ولي مهدي دست به غذايش نزده تا من بيايم. يادگاران کتاب شهيد زين الدين-احمد جبل عا . هرچه به عنوان هديه ي عروسي بهمان دادند، جمع کرديم کنار هم به من گفت « ما که اينا رو لازم نداريم. حاضري يه کار خير باهاش بکني؟» گفتم « مثلا چي ؟» گفت « کمک کنيم به جبهه .» گفتم « قبول ! » بردمشان در مغازه ي لوازم منزل فروشي . همه شان رادادم،ده – پانزده تا کلمن گرفتم. يادگاران-کتاب مهدي باکري-طه فروتن
سفره پهن بود. همه دور سفره و مشغول خوردن. پيكي آمد. همه را صدا زد؛ همه خدمتكاران را : « آقا همهتان را كار دارد.» نرفتيم . گفتيم برود و بگويد سر سفرهايم. بعد از غذا رفتيم و انجام وظيفه كرديم. خودشان فرموده بودند: « اگر بالاي سرتان هم شما را خواستم و شما مشغول غذا بوديد، بر نخيزيد تا غذايتان تمام شود. كافي / ج 6/ ص 289
از نيشابور خيلي فاصله گرفته بوديم. كلي راه آمده بوديم. نزديكيهاي دهسرخ بود. عرضه داشتم: فدايتان گردم! وقت نماز است. حضرت آبي طلب كردند. نداشتيم. با دست مبارك مقداري خاك را كنار زدند. آب از دل خاك بيرون زد. ..... هنوز هم آن چشمه جاريست. شمس الشموس / ص 37
خيلي وقت بود شبهها ي برايش پيش آمده بود. مخصوص او نبود. اين نكتة مسأله مهم اهل حديث بود. آخر تصميمش را گرفت. براي دانستنش خدمت مولايش رسيد. آقاي من! مطالب مختلفي از شما به ما ميرسد و هر كس سخن خود را به شما (اهل بيت ) نسبت ميدهد. اما گاهي اينها با هم نميخوانند. در مقابل اين حرفها و اين شبهات كه بوجود ميآيد چه كنيم. امام بارأفت و ملاطفت هميشگي فرمودند: هر روايتي كه از ما به شماميرسد با قرآن و احاديث (قطعي) مقايسه كنيد. اگر به آن دو شباهت داشت راست است. اگر نداشت دروغ است و ما آنرا نگفتهايم. الوافي/ رساله حول الرويه / ص 24
هر چي داشت و نداشت بخشيد. همه را يكجا، به فقرا. آنهم روز عرفه. فضل كه از نزديكانش بود پيش آمد: ـ با اين بذل و بخشش فراوان ضرر كرديد كه ! ـ ضرر؟! اين كه همهاش سود بود. سپس فرمودند: «كاري را كه براي خدا ميكني زيان مپندار» بحار ، ج 49 / ص 100.
موي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست. چون او به موهاي خود گِلَت ميزند. ديروز كه حسنك با كبري چت ميكرد، كبري به او گفت: تصميم بزرگي گرفته است. او تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند. چون او با پترس چت ميكرد. پترس هميشه پاي لبتاباش نشسته بود و چت ميكرد. پترس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشتاش درد ميكرد چون زياد چت كرده بود. او نميدانست كه سد تا چند لحظه ديگر ميشكند. پترس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود. اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه روي ريل ريزش كرده اما حوصله نداشت. او سردش بود و دلش نميخواست لباسش را درآورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند. اما بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الآن چند سالي است كه كوكب - همسر ريزعلي- مهمان ناخوانده ندارد، حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او فاميلهاي پولدار دارد، اما پول ندارد تا شكم مهمانها را سير كند. کوکب خانم در خانه تخممرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد. به همين دليل است كه ديگر در كتابهاي دبستان ما آن داستانهاي قشنگ وجود ندارد.
هم عکس شهدا رو به دیوار میزنیم هم عکس مسیر شهدا حرکت می کنیم .......... انحراف بینی واسمون خیلی مهمتر از انحراف دینی شده .......... خیلی ها دوغ محلی می خورن اما دروغ جهانی می گن ............ خیلی از مطالب درشت نوشته میشن اما درست نوشته نمیشن
ریشه رمضان از رمض به معنی سوزاندنه سوزوندنی که اثری از اون شئ نمونه یه عده گناهاشون رو می سوزونن، عده دیگه گناهاشون می سوزونندشون ماه رمضان ماه گناه سوزی ماست یا نفس سوزی؟ بیاید کاری کنیم که آخر ماه مبارک اثری از گناهامون نمونه خدایا! خودت به حق ولی عصر حاضرت یاریمون کن که بعد ماه سوختن گناهمون از بهترین سربازای حضرتش باشیم
|
درباره وبلاگ![]()
این وبلاگ محل دستنوشته ها، اندرزها، خاطرات و مطالب شخصی یک طلبه است
آرشو مطالبآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دانلود سخنرانی های محرم
چرایی جریان عاشورا 1
زندگینامه شهدای استشهادی لبنان مطالب پیشین |
|
|
|